نوستالوژی

پنجگانه !

اول : عطر گلای نرگس پیچیده لای کتابم و می بلعمشان. مدادنوکی ام رالای دندانهایم فرو می کنم و به عکس تو که هر چند ثانیه یکبار روی موبایلم ظاهر می شوی با بغض نگاه می کنم ! بس است ، چقدر زنگ و اس ام اس می زنی؟! دیگر نمی خواهمت ! به همین سادگی!

دوم : موهایم را خرگوشی می بافم و تهشان را ژل مالی می کنم ! عجب بویی دارند این ژلهای لامصب! یاد عروسی می افتم ! بوی ادکلنهای زنانه و مردانه و میوه هایی از جنس موز و خیار و سیب با بوی اسپند و خنده و سوراخ دماغهای بادکرده اقوام درجه یک عروس و داماد قاطی شدن و همشون ریخته شدن وسط لحظه های پریشونی من ! الان هوس یه عروسی دور کردم که خودمو پشت میزهای ته سالن قایم کنم و فقط ملتو دید بزنم و تا می تونم بخورم!

سوم : امروز اینقدر پرتقال خونی خوردم که همه جام بوی خون و پرتقال میده!

چهارم : دیروز شبکه چهار برنامه ای تحت عنوان " یک فیلم  یک تجربه " نشون داد ، که مربوط به فیلم طلسم(داریوش فرهنگ) بود و هرچی حس نوستالوژی بود ریخت تو روز جمعه ما و گند زد به اوقات شریفمون!

پنجم : این روزا عاشق اینم که چهارشنبه بشه و بعدش پنجشنبه و جمعه بیاد و من تا 11صبح بخوابم و بعدش تا 11 شب فقط فیلم ببینم و راه برم و بخورم وتلفن بازی کنم و خیر سرم درس بخونم!

 

الان اضافه شد : فیلم طلسم همون فیلم ترسناکه است که سوسن تسلیمی توسط  پیشکار خونشون (پرویز پورحسینی) سالها در زیرزمینی مخوف زندانی شده  بود و...

 

+ ; ۳:۳٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧
comment نظرات ()

عاقبت فوضولی !

اگه به یه نفر خیلی زیاد اعتماد داشته باشی و بعد از مدتها که از دوستیتون می گذره ، محض تفنن و کمی فوضولی موبایلتو یه جایی نزدیک اون (جوری که نبینه ) بذاری و دکمه ضبط صداش رو هم بزنی و چند ساعت به یه بهونه ای از پیشش بری و... بعدا ً موبایلتو گوش بدی و متوجه ناخالصی و نامردیش بشی ، چه حسی بهت دست میده؟

 من الان سرشار از اون حسم  بهاربیست                   www.zibasazi.bahar-20.comبهاربیست                   www.zibasazi.bahar-20.com

+ ; ۳:۱٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٧
comment نظرات ()

صفحه دوم شناسنامه !

درست یکماه و دو روزه که ناهار نخوردم !افسوس

به مجله هایی که کلی بابتشون پول تو جیب کیوسکدارسر پل پارک وی  ریختم  ، برنامه های تلویزیونی مورد علاقه ام ، میوه های گندیده توی یخچال ، جعبه های پیتزای تلمبار شده واسه شام ، لباسهای خیلی وقت پیش خشک شده توی تراس ، خاکای دو وجبی روی بوفه پذیرایی ... نیم نگاهی هم نکردمناراحت

شبا اگه حراست اداره بیرونم نمی کرد تا خروسخون صبح تو اداره می موندم و خونه نمی رفتم تا مبادا همسایه ها به تنها رفتن و اومدن یه زن تنها کمی شک کنن !

 دیگه التماساتم قدیمی شده ، گریه کردنا و غلط کردنات ! پشیمونیهای دروغکیت و هزار خل و چل بازیهای خائنانه ! زودتر این ماه لعنتی تموم بشه تا من ناهار بخورم و جعبه های پیتزا رو بزارم دم در و .... بشم زنی تنهای تنها در آستانه فصلی خیلی خیلی سرد با اضافه شدن پاراگرافی دیگر در صفحه دوم شناسنامه اش!

اضافه نوشت : از دوست گلم  آزاده  واسه این پست بسی شرمندگی طلب دارم !

اضافه نوشت دیگر: انتقال یافت  به یه جا دیگه !

 

+ ; ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٧
comment نظرات ()

غز ه ای دیگر !

دل من هم برای خودش غزه ای است و چه بی رحمانه آن را قلع و قمع می کنی و به حرف هیچ بنی بشری گوش نمی سپاری !

صهیونیست من ! که ردای اسلام بر تن داری و دم از دینداری می زنی ، کمی به خود بیا ! کتا ب خدا را واژگون گرفته ای و کلمات مقدسش را به زیر پاهایت می ریزی . . .  مواظب باااااااااااش ! داری لگدشان می کنی.............................

+ ; ٦:٥٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٧
comment نظرات ()

نیازمندیها !

به یک وجب سرشانه ، جهت سر گذاشتن و کمی نالیدن (البته پت و پهن)

به یک متر بازو ، جهت تکیه دادن در اسرع وقت (خدا وکیلی ورزشکاری باشه !)

به یک عدد ، نه ببخشید به یک نفر dillydally جهت دست کم یه هفته قربان صدقه رفتن (ترجیحاً کارمند نباشه که مرخصی بهش ندن)

و در آخر به یک نفر گردن کلفت جهت قلع و قمع خاطرخواهانمان (اگراز بچه های باصفای جنوب شهری  خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir باشد بهتر است ، نبود هم از هیچی بهتره! )

+ ; ۱:۳٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٧
comment نظرات ()

« کربلای غزه »

همه جا می بینمت : داخل لوبیا پلوی رنگی ناهار امروز ،لای قرمزی زنگوله های آویزان روی درخت کریسمس ، توی مغازه کیف فروشی سر پل تجریش ، پشت لبهای خندان کودکان سرخوش ، توی رادیو و حتی توی ته ته فکرم ! این روزها همه از تو حرف می زنند! و حرف زدن از تو قاطی علمهای سیدالشهدا(ع) توی کوچه های باریک شهر به اینور و اونور می ره . گریه هام  واسه حسیـن(ع) و تشنگی و ذبح ناجوانمردانه اش کمی بلند تر شده ! آخه الان تو ، یه کرب و بلای دیگه هستی و عاشورا زودتر از موعد همیشگی رو زمین تو برپاست!

 

+ ; ٥:٠٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧
comment نظرات ()

جاده عشق !

به علت بارش بی وفایی ، جاده عشق لغزنده است ! لطفا ً با محبت حرکت کنید!

+ ; ٩:٢٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧
comment نظرات ()

بی وجدان ها!

نمی دونم این چه حشره موذیه که افتاده تو جون این ملت و بیرون نمیاد؟! از تهیه کننده های سینما و تلویزیون گرفته تا خود جامعه مذکر خودخواه ! بابا مگه شما دین و مذهب ندارید ؟ نه تو دینمون سفارش شده نه تو عرف جامعه وجود داره ، تازه از رسم انسانیت هم بدوره . بابا جون ! بچسبید به زن اولتونو اینقدر زندگیها و جامعه رو به لجن نکشید!

پ . ن : این عصبانیت با دیدن فیلم زن دوم اثر فاخر جناب سیروس الوند فوران کرده!

+ ; ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٤ دی ۱۳۸٧
comment نظرات ()

جنون !

من جنون سرعتم ! نه دست خودمه نه پای خودمه ! عاشق لایی کشیدن ، ویراژدادن  و گاز دادن هستم . تمام راننده هایی که از کنارم رد می شوند بدون استثناء با دهان باز نگاهم می کنند . اطرافیانم خیلی تذکر به من میدهند امــا هرکــــاری می کنم نمی شود .... ولی از این کارهای مسخره که بعضی راننده ها انجام می دهند مثل دست گذاشتن روی بوق و ول نکردن آن ، کلمات مبارک و آبدار نثار بقیه کردن و به جای  استفاده از چراغ های راهنما از دستان دراز خود کمال بهره برداری را کردن و...ابدا انجام نمی دهم و سعی می کنم کلاس خودم رو در هر صورتی حفظ کنم ، البته بعضی اوقات اگه یه بچه پررو گیرم بیاد کری هم می خونم واسش !

+ ; ۸:٥٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳ دی ۱۳۸٧
comment نظرات ()

دوستی

دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای کیسه ایست هول هولکی و دم دستی.این دوستی ها برای رفع تکلیف خوبند اما خستگی ات را رفع نمی کنند.این چای خوردنها دل آدم را باز نمی کند خاطره نمی شود فقط از سر اجبار می خوریشان که چای خورده باشی به بعدش هم فکر نمی کنی .
دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است.پر از رنگ و بو .این دوستیها جان می دهد برای مهمان بازی ، برای جوکهای خنده دار تعریف کردن ، برای فرستادن اس ام اس صد تا یک غاز.برای خاطره های دم دستی. اولش هم حس خوبی به تو می دهند. این چای زود دم خارجی را می ریزی در فنجان بزرگ. می نشینی با شکلات فندقی می خوری و فکر می کنی خوشحال ترین آدم روی زمینی.فقط نمی دانی چرا باقی چای که مانده در فنجان بعد از یکی دوساعت می شود رنگ قیر! یک مایع سیاه و بد بو که چنان به دیواره فنجان رنگ می دهد که انگار در آن مرکب چین ریخته بودی نه چای
.
دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای سر گل لاهیجان است. باید نرم دم بکشد. باید انتظارش را بکشی. باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی باید صبر کنی. آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک. خوب نگاهش کنی.عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته جرعه جرعه بنوشی اش و زندگی کنی.

+ ; ۱:٠۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢ دی ۱۳۸٧
comment نظرات ()

یاد تو !

تو کابوس شبها و روزهای منی !

می خواهم از دستت خلاص شوم ،

سرم را دو بار محکم به زمین می کوبم و داد می زنم از ته دل!

سرم پر ازپهن یاد توست و نمی شکند فقط کمی درد می گیرد!

 

پ . ن : پهن با کسره روی " پ" همان کود حیوانی استنیشخند

+ ; ۱:٥۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱ دی ۱۳۸٧
comment نظرات ()