نوستالوژی

بعله

یکی از دلایل چاقی من خانواده محترمه !

از صبح تا شب تو اطاقت باشی ، کسی نه گرسنه میشه ، نه تشنه میشه ...آقا کافیه از در اطاق بیای بیرون :

سمیه جان حالا که سرپایی ، زیر چاییرو روشن کن ، حالا که ایستادی غذارو گرم کن...حالا که از غار تنهاییت اومدی بیرون ، چند تا انار بیار دون کن تا دور همی بخوریم........آدم یاد مسابقه صندلی میفته ، بعد قطع شدن موزیک همه به سمت صندلیها حمله میکنن ....|(نمیدونم این مثال من چه ربطی داشت به اصل قضیه؟!)

ولی در هر صورت خواستم بگم  با این تنبل خونه شاه عباسی که ما داریم ، همون بهتر لپ تا پ به بغل ، همش بنشینم  و کار کنم و تحقیق کنم تا بایستم و راه برم  و ...! البته قضای حاجت که جای خود دارد...

+ ; ۸:٤۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

موعود

ما که تو دوران مدرسه ، سر صف ، هر روز دعای فرج می خوندیم و غروب های جمعه دلمون میگرفت و موعودمون مهدی (عج) بودیم...این شدیم !سوال

بچه های الان که موعودشون مرد عنکبوتی و بِن تِن و ...است ، چی خواهند شد؟!

 پ ن : یه بچه دبستانی می گفت : من آرزومه یارِ مرد عنکبوتی بشم!

پ ن : ایده ی جذاب واسه ساخت برنامه رادیویی ندارین؟

بعدن نوشت : دوستایی که درخواست آدرس " ف . ب " منو دارین...من همه همکارا و دوستای مدرسه ایم عضو اونجا هستن ، و شرمنده نمیتونم آدرسمو بدم....لبخند

+ ; ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

مرد چند زنه

من الان مثل مردی میمونم که چند تا زن داره و بصورت غیرعادلانه ، وقتشو بین اونا تقسیم میکنه! من نامردم میدونم!

وقتی تو ف ب باشی، سه تا وبلاگ داشته باشی..احساس باکلاس بودن بکنی و هر سه شنبه بری سینما و هفته ای یه دونه تیاتر بری و هرشب بچه اتو بغل کنی و بازی کنی تا صبح ....وضعت این میشه دیگه!

ولی عوضش بعد از چند وقت اومدم اینجا و کلی نظرات خصوصی و غیر خصوصی دیدمو  حال کردم...ولی الان کمی حالم گرفته است...هی برنامه میسازیمو هی پخش نمیشه!پایان نامه ام پیش نمیره...یه عده هم به زور میخوان شوهرم بدم....بابا من الان حس شوهرم نمیاد! یه وقت ما میخوایم بریم خونه بخت و هی عاشق هر کور و کچلی میشیم، هیشکی نمیاد مارو بگیره...حالا که وقت نداریم ....اعوذ بالله...

+ ; ٦:٠۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

آروم بخند

آروم بخند نازنین ... عمر ما آنقدر کوتاه است که به گریه های شبانه ات نمی ارزد...

یادت نمی آید هر شب از دوری و تنهایی من، ضجه میزدی...؟آن شبها که من در شکنجه گاه نامردی در شهری غریب،  خواب بختک میدیدم و روزها تا مسیر اداره در آن متروی لعنتی  گریه میکردم ....

روزگار است دیگر...گاهی با تو است و گاهی بر علیه تو....یادت میآید بچه بودم زیر گوشم میخواندی: شبا که ما تو خوابیم آقا پلیسه بیداره....آقا پلیس کیلو چنده؟ حالا من میخوانمش با ورژنی دیگر و تو آروم بخواب: شبا که ما تو خوابیم ، روزا که ما بیداریم ، وقتی که ما میخندیم..یا وقتی زار زاریم...خدا همش پیش ماست ، همیشه هم بیداره ...چشاش رو هم نمیاد.....از بس هوامو داره......

معشوقه ام.... دیگر با نامت حال نمی کنم...آنقدر که این  صدا و سیمای لعنتی نام تورا به هر ننه قمری داده است... کاش نامت فاطمه بود و دل نوشته هایم را مثل پرویز پرستویی در فیلم محبوبم (آژانس شیشه ای) برای تو می نوشتم و نامت را هزار بار زیر لب مزه مزه میکردم..کاش نامت ، مثل صاحبش باکره می ماند !

تمام عمرم....آروم بخند ، زیرلب گریه نکن...میترسم  دیابت نمک بگیری..آنقدر که شوری اشک را میبلعی!

مادر قشنگم...عزیزکم...غم درد بابا بس نیست که بایدغم تو را هم، روی زخمهای عمیقم بگذارم...جان من دیگر گریه نکن....میترسم در این روزهای بیتابی، تاب نیاورم!

+ ; ٦:٠۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

هفت

الانمو دوست دارم:

 1- شمال: ده روز کنار دریا بودم....وای دریا دریا دریا دریا دریا دریا.........و ساحل و عکس و یاد قدیما 

 2- فـــ.ب:  دیدن دوستای سینمایی چند سال پیش و آشنا شدن با آدمایی که باصداشون خاطره داری و ارتباطات جدید

3-  رادیو : برنامه سازی و قورت دادنهای مدام  آب دهن از حس خوب شنیدن اولین برنامه های رادیویی ام و نگاه براق مادر از شنیدن صدای دخترش در رادیو 

4- والیبال : گرفتگی تمام بدن...عین زنان باردار راه میروم..امیدوارم تا چند روز دیگر بدنم رو فرم بیاد!

5- پلی استیشن : ازدست این بچه های خواهرم...صبح تا شب و بالعکس شب تا صبح مشغول بازی کردن هستند...من هم به عنوان ذخیره تیم ؟! کنارشان می نشینم!

6- فکر کردن : من هنوزمشغول فکر کردن درباره راه و رسم زندگی ام هستم... هنوزدرحال تصمیم گرفتن برای ماندن و رفتن...شاید تا ده سال آینده اگر زنده بودم تصمیم کبرایم را بگیرم...شاید!

7- زنده یاد پیمان ابدی : وقتی داشتم گزینه بالارا می نوشتم یاد این مصاحبه وحید رونقی  با پیمان ابدی در مجله چلچراغ( اول آبان 1385) افتادم ............کسی چه میداند تا کی زنده است؟!

سوال وحید رونقی از پیمان : فکر می کنی به مرگ طبیعی خواهید مرد؟

 

جواب زنده یاد پیمان : سوال خیلی جالبی است. من آرزو می کنم به مرگ طبیعی بمیرم. منظورم از مرگ طبیعی بیماری نیست. دوست دارم عمرم را بکنم، خانواده تشکیل بدهم، نوه و نتیجه ام را ببینم، تجربه هایم را کسب کنم، به بقیه هم انتقال بدهم، آن وقت به مرگ طبیعی بمیرم. ولی اصلا دوست ندارم در بدلکاری بمیرم. چون این برایم خیلی گران تمام می شود و این یعنی من حرفه ای کار نکرده ام

 

+ ; ٥:٥٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()

ساختمان نوستالوژِیک

تو بین همه ی ساختمونای جام جم ، عاشق ساختمون تولید یاهمون سیزده طبقه ، هستم...من وقتی 14 سالم بود برای تست اجرا ، واسه برنامه کودک رفته بودم ...به خاطر همین هر وقت میرم ساختمون تولید ، بوی نیمرخ و آقای حسن زاده(کارگردان نیمرخ) و خانم طیبی(تهیه کننده و فردیکه ازم تست گرفت) میاد...بماند که بعدها که باخانم طیبی دوست شدم و هرچی بهش گفتم یادته ازم تست گرفتی؟ اصن یادش نیومد!

دیروز واسه دیدن یکی ازدوستانم که تو شبکه اول کارمیکنه رفتم ساختمون تولید و حس خیلی خوبی داشتم...حسم وقتی خوبتر شد که احسان علیخانی رو دیدم و کلی حالو احوال و بهش گفتم که برنامه " ماه عسل " امسالش از نظر من عالیه واجرایش خیلی پیشرفت کرده و مهمونای جالبش ، خیلی سورپرایزن و هرجور باشه ساعت 7 ، برنامه اشو میبینم ...بعد از خداحافظی از علیخانی ،به سمت " بارِ میترا " که کنار واحد دوبلاژه رفتم...گرچه الان که ماه رمضونه تعطیله...اما به یاد قبل ترها افتادم که  موقع ناهار بادوستام قرار میذاشتیم و به بهانه خرید ساندویچ کمی دوبلرها رو دید میزدیم و صداشونو  میشنیدیم و کیف میکردیم...به دو تا استودیوی قدیمی سرک کشیدم و یاد تست دادن خودم افتادم که اینقدر پررو تست دادم که خانم طیبی با تعجب گفت: تو چندسالته؟ ......

خلاصه دیروز حالم خوب بود و امروز هم به واسطه دیروز حالم خیلی خوبه...باورم نمیشه از اون روزایی که اولین بار  ساختمون تولیدو دیدم و به تمام کارمندای سازمان ، حسادت کردم..شونزده سال میگذره....واسه خودم تو این سازمان ، مویی سفید کردما!

+ ; ٤:٢٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

...

اداره که نیست صبح بیایی و کارت بزنی و غروب ، اسبابتو جمع کنی و بروی!

بفهم!

این لامصّب ، اسمش دل است، دل!

+ ; ٢:۱۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

درد

شاید “درد” را از هر طرف بخوانی درد دارد اما ، “درمان” که نباشی “نامرد” میشوی!
+ ; ٤:٥۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

اولین لبخند

میدانی آقا...تا آخر عمرت  نخواهی فهمید که 12 تیر 1390 هجری خورشیدی ، ساعت 6 عصرتا 11 شب ،  در دل من چه غوغایی بود ....

نمیدونم آن روز چه شد که آمدم استودیوی تو... پیشنهاد تو بود تا از دلشوره من کم کنی ...با ترس و لرز جلوی دیدگان هزار همکار فوضول سوار ماشین من شدی و رفتیم....از خودت گفتی و پدر و مادرت ..از رانندگی من که میخوام جلوی یه مرد ، قوپی بیام! از دیسک کمرت که بعد از ساخت استودیوی دو طبقه ات ، وبالت شده....وقتی رسیدیم استودیو ، از ترسم کم نشده بود ...نمیدانم چرا فکر میکردم میخواهی بلایی بر سرم بیاوری... مخصوصن وقتی بهم اشاره کردی بروم داخل استودیو و متن مربوطه را با صدای به قول تو ، ماندگارم بخوانم..(چند روز بعد وقتی برنامه ام از رادیو پخش شد تمام پشت صحنه ، روبرویم بود...صدایم داد میزد که یک نگاهم به درهای بسته استودیو بود و نگاه دیگرم به متن روبرو...) اما شب ماندگاری بود...شب شربت و شور و شعر و عشق و...نمیدانم این عشق لعنتی چرا مثل شیطان دور سرم میچرخد....میدانی ...چندبار عاشقت شدم؟ یکی از عاشقانه هایمان وقتی بود که از استودیو ، گیتارت را آوردی و برایم زدی و خواندی و من صدایت را در وُیسرم ضبط کردم  تا اجرای زنده ات را داشته باشم....بعد که نگاهت به نگاهم گره خورد مکث کردی و دیگر نخواندی و گفتی یادت رفته...دِ مگر میشود ؟ من این شعر معروفت را بلدم ...بارها گوشش دادم و تو خودت یادت نباشد؟جل الخالق...

 اوج دیگرش وقتی بود که برنامه ام را ادیت کردی و باز زل زدی به چشمهای نگرانم و من  به ساعتم نگاه کردم و با دیدن هشت و چهل و پنج دقیقه گفتم : جانمازدارید؟میشه نماز بخونم....و تو با صدای خش دارت   روی میمِ نمازم مکث کردی و بعد کشدارش کردی و گفتی : نمازم میشه بخونید ..وای که اگر خدایی نبود و دینی نبود و اعتقادی و ....حتمن چیز دیگری  در کار بود ....یا من زیاد فیلم خارجی دیدم یا زیادی ...ولش کن....اولین نماز استودیویی امو  تو استودیوی تو خواندم ....کنار انواع میکروفونها و گیتار و کمانچه و دیوارهایی اکوستیک که با همه محافظ بودنشان ، امیدوارم صدای مرا به گوش خدا رسانده باشند....پشت شیشه های استودیو دو چشم معصوم و مهربانت مرا نگاه میکرد....به نظر خودم آهسته خواندم اما نمیدانم چرا گفتی : خوندی؟چه ام پی تیری؟!و من هم دل نگرانی پدرم را بهانه کردم تا جوابی داده باشم.....

عجب شب ماندگاری بود...وقتی تورا سر کوچه اتان رساندم ...مزه خوب با تو بودن در روحم بود...آنقدر که وسط شام ، وسط شستن ظرفها ، وسط نگاه کردن سریال ، به مامان و آبجی از تو میگفتم...از مهربانی و مسوولیت زیادت ...از ادبت ...از اینکه وقتی دستت نا خودآگاه به خودکارم خورد،  شرم کردی و دستتو کشیدی...

آقای ایکس خوش تیپ خوشگل مبادی آداب....مرسی که اینقدر پشتم بودی تا اولین برنامه رادیوییم پخش بشه و کلی پیام تبریک تحویل بگیرم ...اما یادت باشه بعدها...شاید اگه خدای ناکرده مال هم شدیم بهت میگم 12تیر1390هجری خورشیدی ساعت 6تا11 شب تو دلم چه غوغایی بود!

+ ; ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

تو روحت

نمیدونم به چشم زخم و چشم زدن چقدر اعتقاد دارین....من که خیلی بهش اعتقاد دارم ...

به روح چطور؟

پس اگه هم به روح و هم به چشم زخم اعتقاد دارین ، پس تو روح هرچی خبرنگار ، که چشم زخم داره زیاد....

 من وقتی کارمند نمونه شدم ،  خبرنگار یه مجله ای ، اومد باهام مصاحبه کرد...بماند که چه چیزایی گفتم و نگفتم، اما قضیه به اون قسمتی برمیگرده که درباره رابطه من با پدرم صحبت شد و من هم یه قیفی اومدم که : ما برای بابامون چهاربار در سال کادو میگیریم ،روز تولدش،عید نوروز، تولد حضرت عباس(ع) و روز ایکس ....نمی دونم مصاحبه گره بابا نداشت ، رابطه اش با پدرش هچل هفت بود ؟نبود ؟ حسود بود یا نبود.... چی بود که چشماشو قلمبه کرد و زل زد تو چشای من ....همونجا دلم یه جوری شد....بماند که مصاحبه امو اصن چاپ نکرد و تو همکارا ، مارو سکه یه پول کرد...اما نشون به اون نشون که ، از عید نوروز و تولد بابا و روزایکس،  میگذره و ما برای بابا جشن که نگرفتیم هیچ ،اصلن یادمون رفت....هر چهار دفعش بابا رفت بیمارستان ، نمونه اش همین چند روز پیش که تولد حضرت ابالفضل(ع) بود ...

تازه امروز یادم افتاده واومدم دست به قلم شدم تا از خجالت زدگیم بگم....طفلی بابا ...ای تو روحت خانم خبرنگار ....

پ ن : بابا جونم قول میدم ایندفعه که از بیمارستان مرخص شدی ، یه جشن توپ واست بگیرم...همینکه یه روز تو تقویم داری خیلی باحاله...

+ ; ۸:۱٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

← صفحه بعد